أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

130

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

آمد و ايام « 1 » وصال او درآمد . اى كسى كى در راه طلب حق بار بيم و فرقت كشيده‌اى ، و كاس زهر محنت چشيده‌اى و هزاران جور و ظلم و سختى بديده‌اى و ازو بر نگرديده‌اى ، او ترا بسنان بلا سينه « 2 » [ 35 الف ] سفته ، و تو بدان ازو هزيمت ناگرفته ، دل مشغول مدار كى اگر آفتاب عنايتش پيدا شود ، اميد تو در ضمن « 3 » آن وفا شود و گناهان تو « 4 » در هواى سعادت هبا شود . و هر « 5 » دل كى مركز اعلام هواست ، مكاشف انوار لقاست « 6 » . شعر « 7 » اندوهگنا « 8 » باش كى فردا به قيامت * اندوه تو شادى شود و عز و كرامت و آن‌كس كى به اندوه تو شادى كند امروز * لا شك كى عقوبت چشد « 9 » و درد و ملامت چون بر لب « 10 » دوزخ به دو زانو بود آن‌كس * جبار ترا گويد بگذر به سلامت بر « 11 » مركب عشاق بيا تا بسر كوه « 12 » * و آنگاه بزن بر سر آن كوه « 13 » علامت ور زانك به دنيات نبد « 14 » شادى و راحت * امروز ببين نور « 15 » جمالم به غرامت « 16 »

--> ( 1 ) - روز ( 2 ) - سينه به سوهان بلا ( 3 ) - ندارد ( 4 ) - ندارد ( 5 ) - آن ( 6 ) - لقا شود ( 7 ) - بيت ( 8 ) - در متن : اندوه‌كنان ( 9 ) - كشد ( 10 ) - در ( 11 ) - در ( 12 ) - كوى ( 13 ) - كوى ( 14 ) - در متن : نبودى ( 15 ) - در متن : زود ( 16 ) - + ديدار نمايم بكرم تا كه ببيند * بىشبهه و تشبيه بسى فضل و كرامت